![]() |
![]() |
|
| به زندگي بخند |
|
...و
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش
دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: « با من بگو از آنچه سنگینی
ی سینه ی توست.» گنجشک گفت: « لانه ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود
و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه
بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم، کجای دنیا را گرفته بود؟» و سنگینی
بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به
زیر انداختند. خدا گفت:« ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم
تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.» گنجشک خیره در
خدایی خدا مانده بود. خدا گفت:« و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از
تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی...»اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.ملکوت خدار را پر کرد های های گریه هایش...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:1 توسط احسان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 |
|
RSS
|